به پایان آمد این دفتر ولی حکایت همچنان باقیست...![]()
توی این پست میخوام یکی از سایت های سمپادی،دانش اموزی رو بهتون معرفی کنم. سایتی که مخصوص همه ی بروبچ دانش آموز ایرانی،در هر سنی که هستند، در هر جایی که هستند.
پیشنهاد میکنم حتما بهش سر بزنید و عضو بشید-امکانات و قسمت های فوق العاده ای داره
این سایت امکانت فوق العاده ای برای سمپادی ها و وبلاگ نویس ها و دانش آموزای عزیز داره. برای باخبر شدن از این امکانات وبلاگنویس ها با مدیر این سایت و آی دی یاهوش در ارتباط باشید.(فوق العدس)
برای عضویت هم میتونید از این لینک استفاده کنید و یا با مدیرش در میون بگذارید که براتون عضو بشه(توضیحات بیشتر توی خود سایت و صفحه ی اصلیش هست) (آی دی پشتیبانی سمپاد سیتیsampadcityهست،میتونید باهاش بچتین)
لینک عضویت:
http://www.sampadcity.com/forum/register.html
قربونتون
این هم یه توضیح مختصر از این سایت هست که توی صفحه ی اولش هست.
پیشنهاد میکنم همتون عضو بشید.
مهم ترین هدف تاسیس این سایت، ایجاد یک هسته ی علمی ، فرهنگی برای دانش آموزان ایران عزیزمون هست. هسته ای که متشکل از دانش آموزان خلاق و کوشا میباشد که مهم ترین اعضای این هسته دانش آموزان استعداد های درخشان (تیزهوشان) که به سمپادی ها معروفند، هستند. یکی دیگر از اهداف ما ایجاد یک فضای باز برای همه ی دانش آموزان و سمپادی های عزیز با تمام ذائقه ها و علایق و ایجاد فضایی که امکان بحث و گفت و گو و تبادل اطلاعات در همه ی زمینه ها را فراهم میکند. برای مثال از بحث های علمی و المپیادی گرفته تا بحث های هنری و کامپیوتری و بحث های آزاد و فرهنگی و ... . به طوری که هر فرد، جایی برای سخن گفتن خواهد داشت.
یکی از مهمترین مسایل قابل توجه شهر سمپادی ها ، امکانات فوق العاده و فضای راحت و باز و دوستانه اون هست. به طوری که هریک از کاربرا(که ما توی این شهر بهشون میگیم شهروند) احساس راحتی بسیار زیادی میکنند و فضا فضای دوستی و رفاقت هست و آزادی کامل.
نحوه ی اداره ی سایت بدین شکل هست که دو مدیر کل شهر ، نقش رهبری رو بر عهده دارند و انتخاب و اداره ی همه ی قسمت ها بر عهده ی کاربرا می باشد که به شکل نمایندگانی که توسط خود شما انتخاب میشن، مدیران انتخاب، استیضاح ، رد صلاحیت میشن و کار ها اداره میشه.توی شهر ما میتونید نمونه ی کوچکی از زندگی در جامعه رو فرا بگیرید و درس زندگی بیاموزید.
نکته ی قابل توجه ی دیگری که لازم به ذکر هست، این هست که سایت ما از بیشتر شهر های ایران عزیزمون شهروند داریم و هیچ فرقی بین هیچ یک از شهروندان نیست. هرکسی که در خودش پتانسیل کار رو میبینه میتونه توی تیم ما استخدام بشه. ما هیچ تفاوتی نمیگذاریم.
همون طور که گفته شد،ما خدمات فوق العاده ای به کاربرانمون میدیم. از این خدمات میشه به ایمیل، دامنه برای وبلاگ، تبادل لینک و لوگو و بنر، لینک باکس،چت و ... اشاره کرد.
در ضمن،شما به راحتی میتونید به جمع شهروندان ما بپیوندید.مهم نیست که کجایی هستین و چه سنی دارین و چه کار میکنید،همین حالا به جمع ما بپیوندید.
لازم به ذکر است که این سایت کاملا خود جوش و دانش آموزی بوده و توسط دانش آموزان فعال اداره میگردد و هیچ ربطی به هیچ مرکز،سازمانی ندارد و کلیه ی بحث ها آزاد و دانش آموزی بوده و در فضای اینترنت کاملا مجاز میباشد و به هیچ وجه رسما تحت نظر هیچ سازمانی نیست.
اما می دونم که خیلی خوب نیستی
اما مطمئنم که خیلی دوست ندارم
می دونم که خیلی قشنگی
اما باور دارم که خوشگل تر از تو زیاد هست![]()
می دونم که عاشقتم
ولی اگه یکی پیدا بشه
می تونم دوباره عاشق بشم![]()
اما تو نمی دونی که من گاهی ,بیشتر وقتا, همیشه ,
دلم واست تنگ می شه...![]()
![]()
پانوشت:
- این قطعه واسه شل سیلور استاین بود!![]()
- شل اینارو واسه بچه ها میگه!![]()
- بچه ها واقعا می فهمن؟؟![]()
حکایتی انتخاب کردم و نوشتم که به هرحال دونستنش بهتر از ندونستنه!![]()
شنودم که وقتی صاحب عباد نان همی خورد با ندیمان وکسان خویش؛مردی لقمه از کاسه برداشت. مویی در لقمه او بود ،مرد همی ندید.صاحب اورا گفت:ای فلان موی از لقمه بردار.مرد لقمه از دست فرو نهاد و برخاست ورفت.
صاحب فرمود که باز آریدش و پرسید که :ای فلان چرا نان نیم خورده و از خوان ما برخاستی؟
این مرد گفت : مرا نان آن کس نباید خورد که موی در لقمه من بیند.
صاحب سخت خجل شد از آن حدیث![]()
پانوشت:
حکایت از باب دهم قابوسنامه بود.
|
نه!
کاری به کار عشق ندارم! من هیچ چیز و هیچ کسی را دیگر در این زمانه دوست ندارم! انگار این روزگار چشم ندارد من و تو را یک روز خوشحال و بی ملال ببیند! زیرا هرچیز و هرکسی را که دوستر بداری حتی اگر یک نخ سیگار یا زهرمار باشد از تو دریغ می کند! پس من با همه وجودم خود را زدم به مردن تا روزگار دیگر کاری به من نداشته باشد! این شعر تازه را هم ناگفته می گذارم تا روزگار بو نبرد... گفتم که ... کاری به کار عشق ندارم! پانویس:
- از زنده یاد قیصر امین پور است این شعر. | ||
|
| ||
اولیش تو کلاس بودیم دبیر مرد داشتیم باید چادر خب سر میکردیم .
بعد یکی از بچه ها رو وسطای ساعت دید م که آسینچه که دست کرده بود که هیچ ولی روشم گرفته بود
!!!!!!!! خیلی برام عجیب بود که حتی مذهبی ترین دانش آموزامونم از این کارا ازشون ندیده بودم.![]()
![]()
دومی و سومی با هم :تو تاکسی نشسته بودم سمند بود
. یه زنه که بقلم نشسته بود گفت مثلا اینجا پیاده میشم. خواست پولشو بده دیدم آستینچش تا روی ناخن انگشت سبابشو گرفته![]()
! پولشو داد پیاده که شد چنان این در بد بختو زد بهم که من ترسیدم شیشه هاش بریزه رو سرم ![]()
! دلم واسه راننده بدبخت سوخت
(البته خودشم دلش به حال خودش سوخت
!)خیلی ناراحت شد و گفت چرا بعضیا نباید انی چیزا رو دیگه بفهمن
؟ بعد یه پسره بقلش نشسته بود از این حالتای جوجه آخوند می زد جواب کوبنده ای داد![]()
که : زنام که دیگه هیچی نمی فهمن ![]()
![]()
!!!!(قصار بودا
)
چهارمی خیلی صحنه ی قشنگی بود که این یکیو تو اتوبوس دیدم و این که دو تا دختر سوار شدن
. دو تاشونم خیلی شاد و شنگول
!یه کم که گذشت فهمیدم اینا ناشنوان
! به هبچ وجه دلم واسه اونا نسوخت
. دلم واسه خودم شوخت.
انقدر بهشون حسودیم شد !
اونا خیلی راحت بودن انگار
. درسته خیلی جاها مشکل دارن ولی مگه ما شنواها دیگه همه مشکلامون حله
؟چند لحظه تصور که بکنید می بینید واقعا چیز بدی نیست کری.![]()
لااقل بهتر از اینه که گاهی آدم واقعا ودشو به کری بزنه !![]()
- چه سکوتی دنیا را فرا می گرفت اگر هر کس فقط به اندازه عملکردش سخن می گفت !![]()
![]()
- روز سپندارمذ بر ما ایرانیان مبارک !![]()

دبیر گرامیمون هفته قبل فرموده بود که در مورد المپیک در حد چند خط مطلب بیاوریم. که البته به علت نداشتن حافظه کافی وقتی ایشون منفی رو تو دفتر نمره ثبت کردند، دو ریالیمون تلپ ... افتاد.![]()
![]()
خلاصه که قرار براین شد اینجانب در مورد الهه های یونان باستان تحقیقات انجام دهم(طرح تنبیهی ).![]()
در این لحظه زبان سرخمون سر سبز مایل به سیرمونو به طوفان سخنان دبیرعزیزمون سپرد.![]()
![]()
- خانوم ! در مورد تاریخچه ولنتاین میشه هفته بعد بیایم بگیم؟؟
(یه حمد و یه سوره فراموشتون نشه!)![]()
![]()
دبیر علیه یه نگاه عاقل اندر کودنی به ما کرد و فرمود:ولنتاین؟؟؟
اصلا شما می دونید ولنتاین چیه
؟؟تاریخچشو میدونید؟ شما رو چه حسابی ازش حرف میزنید؟؟![]()
یه نفسی تازه کزد و دوباره فرمود: اصلا بهم بگو مگه تو دوست پسر داری(
همه این جمله های مربوط به دبیر باید با صدای بلند خونده بشه)![]()
![]()
من که دهنم با محاسبات یاسمن 4متر و نیم باز مونده بود گفتم : خانوووووووووم!
چه ربطی داشت؟خواستم تاریخچشو فقط بیارم بخدا!![]()
![]()
ایشونم که دیگه خون جلو چشاشو گرفته بود باز نیز فرمود: نه تو به من بگو مگه تو دوست پسر داری؟!![]()
![]()
بچه ها هم چشماشونو تنظیم کرده بودند تو دهن من که جواب بله مو بشنون
! رو کرد به یاسمن گفتم :اصلا بهش بگم دارم ،6تاشم دارم؟!!
که البته به صلاحدید یاسمن نگفتم !![]()
و دوباره در ادامه فرمود دبیر علیه: نه میخوام بگم آخه شما سنتون به این چیزا نمیخوره
(راست میگه از ما که گذشت!!!
) که گویی بمبی در کلاس منفجر شده باشد کلاس با خنده بچه ها به آسمان ششم صعود کرد!![]()
همچنین خاطر نشان کردند: اول بدونید چیه بعدا برید به دوست پسرتون خرس بدید!![]()
![]()
یکی از بچه ها از ته کلاس گفت:خانوم عروسک امسال گاوه،خبر ندارید؟؟![]()
![]()
اون یکی هم داد زد: خانوم وظیفه پسرست واسه ما چیزی بخره نه ما!!!![]()
دیگه کم مونده بود دبیر محترمه چون برداره بیفته دنبال تک تکمون
! من که به غلط کردن افتاده بودم خواستم درستش بکنم گفتم: خانوم، روز سپندار مذگان چطور؟ اون موقع میشه هدیه داد؟؟!! ![]()
ایشونم که دیگه طاقت نیورده بودند صورتشون گویی با گچ دیوار سایه روشن میزد باصدایی ظریف تر و نرمتر از صدای چه چه قناری فرمودند: بی رون!! ![]()
![]()
- هان؟(صدای من بود که بی اختیار به بیرون جسته بود)نه یعنی خاااانوم بخدا ما دوست پسر نداریم ما غلط بکنیم اصلا. فقط اطلاعات عمومیمون بالاست !![]()
![]()
![]()
مجددا نگاه ملامت بارش رو به ما تقدیم کرد وفرمودند: دیگه هیچی نشنوم ،یکی از رو درس بخونه .![]()
![]()
- خانوم خانوم ما بخونیم؟(من بودما)![]()
![]()

پیشکشی ما به شما!
روزای یکنواختی در حال سپری شدنه !
ما به لحظه ها اعتماد کرده بود... اونم نامرد از آب در اومد!
![]()
پا نوشت:
این عکسا رو اگه میزارم همچین دلیل بر احساساته من نیست. خوشم میاد میزارم فقط همینه !
من اهل لاو و این خضعولات نیستم !![]()
به من میگن خل و چل (گاهی هم دیوونه) من و عشق؟ این چه حکایت باشد ؟!!!![]()
شاید از این به بعد یه سری خاطره های بامزه بزارم که اگه حال داشتید و خوندید یه کمی بخندید!![]()

بدک نیست!![]()
و این نیز...

احساس کردم یه بار ارزش دیدن داشته باشه!

به قول معروف میگن گل شمع پروانه!![]()
در واقع ما هرگز بزرگ نمي شويم. فقط ياد مي گيريم که در اجتماع چگونه رفتار کنيم![]()
![]()
بهتر است دهان خود را ببنديد و ابله به نظر برسيد تا اينکه آن را باز کنيد و همه ترديدها را از ميان ببريد![]()
