تبليغاتX
ردیف آخر،صندلی آخر

ردیف آخر،صندلی آخر

!چرت و پرت های منطقی من

یه ایمیلی الان خوندم ،دلم نیومد ننویسمش اینجا...حرفاش قشنگ بود (و شاید تکراری برای بعضیاتون!)

عنوان ایمیل نوشته هایی از مرحوم حسین پناهی بود دیگه نمیدونم حالا واقعا واسه اونه یا که خیر!


مي داني ... !؟ به رويت نياوردم ... !
 از همان زماني كه جاي " تو " به " من " گفتي : " شما "
فهميدم
پاي " او " در ميان است ...


می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود .
 عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد
بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ...
بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند .
تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.
تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود
و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...!
(من نمیخوام برگردم ولی!)

می‌دونی"بهشت" کجاست ؟
یه فضـای ِ چند وجب در چند وجب !
بین ِ بازوهای ِ کسی که دوسـتش داری...


می کوشم غــــم هایم را غـــرق کنم اما
 بی شرف ها یاد گرفته اند شــنا کنند ...


می دانی
یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تـعطیــل است
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی
در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویـی
بگذار منتـظـر بمانند !!!


من اگه خـــــــــــــــــــــدا بودم ...
 یه بار دیگه تمـــــــــــــــوم بنده هام رو میشمردم
 ببینم که یه وقت یکیشون تنــــــــــــــها نمونده باشه ...
و هوای دو نفره ها رو انقدر به رخ تک نفره ها نمی کشیدم!!!!

پس نویس:

- اگه طولانی بود دیگه شرمنده!

+ لحظه هایی که به سرعت و گاهی آرام میگذرند و جمع سرانگشتی آنها میشود "عمر" ..به همین سادگی!

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 19:12 توسط دانشجو!| |

بالاخره فهمیدم چرا انقدر "مو"ها رو دوست دارم!(موهای سر ، رنگ:مشکی)

مو یک بافت محسوب میشه!

یعنی چی؟

یعنی مو حاصل تعداد زیادی از سلولهاست!

و کم و بیش کسایی که منو میشناسن یا اینجا رو میخونن از ارادت و علاقه من نسبت به سلول ها خبر دارن..

من عااااشق سلولهام!


اول که این موضوع رو فهمیدم ،تصمیم گرفتم انقدر این سلول های زبون بسته رو نکُشم..ولی هرچی میگذره میبینم نمیشه...(یکی از عادات بد من کندن موهای سَرَمه!)..حالا دیگه موهامو که میکَنَم...واسه چند لحظه تو دستم میگیرمشون...بهشون زل میزنم...سلولهایی که فوت شدن(به قول استادمون!) رو پیش خودم تصور میکنم...یه آه میکشم و دلم واسشون میسوزه...ولی نمیتونم نَکَنَمِشون!


پس نویس:

-بُعد دوم این نوشته واسه تو!

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 1:25 توسط دانشجو!| |

نمایشگاه کتاب تهران با شعار هر سال بدتر از پارسال همچنان گوی پیشتازی رو از نمایشگاه های دیگر ربوده است!

چندتا نکته جالب که توجه من رو به خودش جلب کرد و فک میکنم واسه شما هم جالب باشه:

- همون ابتدای ورود به صحن مصلی یک قسمتی اختصاص داده شده بود برای برادران کشور دوست و همسایمون ، لبنان! به این صورت که یک روز یک سری سرباز برادر لبنانی رو اورده بودند و "اللبنانو لنا" میخوندند! یا یه روزه دیگه یه فرمانده لبنانی اورده بودند و از سید حسن نصرالله خاطره میگفت(به زبان لبنانی و دوبله همزمان!)

- یارانه ای که امسال واسه کتاب گذاشته بودند فوق العاده کم بود و کسایی که در جریان خرید بن کتاب بودند کاملا متوجه این موضوع شدند(به طوریکه نسبت به پارسال حداقل اصلا قابل مقایسه نبود!!!).با این حال تو روزنامه ای که مربوط به نمایشگاه بود و تو خود نمایشگاه توزیع میشد ، نوشته شده بود که امسال یارانه های کتاب حتی به جای 2میلیارد تومان پارسال ،3میلیارد تومان بود!

- حضور خواهران و برادران شریف و مهربان و زحمتکش منکرات!که من دیگه هرچی در وصف اینها بگم کم گفتم!

- "میهن" ترکوند.. به طوریکه من تو مسیر قم هم افرادی رو دیدم که پاکت های میهن دستشون بود(همون پاکتا که شبیه پوست گاو بودن!)!!

- افزایش تعداد بیش از اندازه غرفه های کتاب های دینی و آشپزی

- غرفه نشر افق ، دارای دو قسمت خواهران و برادران بود!

- باز مثل سالهای گذشته تعدادی انتشاراتی در نمایشگاه شرکت نکرده بودند!

...


+ بدون پس نویس ، بدون ادامه مطلب.



نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 0:32 توسط دانشجو!| |

"تنها راه منطقی برای زنده موندن تو این دنیا بدون قانون بودنه"

قسمتی از دیالوگ جوکر(!) در فیلم dark knight  !


و اما نظر شما...؟!


---

پس نویس:

- من خنده هامو مدیون "لبخند"م!

+ عرض ادب خدمت کسایی که با سرچ کلمات "اصول رقص" ، "عدم تایید را میزنی تایید میشود" ، طرز تهیه کوکو سبزی" ، "مهسا قنبری " ، "پژو 206 خسته" و البته " شمع و گل و پروانه"  رسیدن به اینجا!

خوش اومدید!

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 19:6 توسط دانشجو!| |

دنبال یه موضوع میگشتم واسه نوشتن ... که یهو موضوعه خودش پرید تو بغلم(!)!

امروز خونه بودم مامان گفت برو سایت رفاهی ، یه قسمت هست اونجا باید بگید که نمیخوایم از یارانه انصراف بدیم! ما هم با خواهرمون زدیم سایتو رفتیم داخل...

صفحه اول این میاد!


خب انصراف/عدم انصراف رو میزنی و میری صفحه بعد...


خداوکیلی دقت کنید... شماره ملی و سریال شناسنامه میخواد فقط! مشخصه که چی میخوام بگم؟ حتی من هم ممکنه سریال شناسنامه و شماره ملی شما رو داشته باشم!

به قول خواهرم میل یاهو از این بیشتر سوال امنیتی میپرسه!

خب حالا این اطلاعات دقیق و امنیتی رو وارد میکنید ...

صفحه ای که مشاهده میکنید، یک همچین صفحه ایه!

انصافا تو لحظه اول شما میخوای کدوم گزینه رو بزنی؟!

با کلی ترس و لرز "عدم تایید" رو میزنی و دوباره یه صفحه دیگه جلوت باز میشه...

بعدی به جای "کل مبلغ یارانه" نوشته " نیمی از مبلغ یارانه" و باز عدم تایید!

بعدی نوشته : "ما به التفاوت یارانه" و باز عدم تایید!

بعد از گذروندن هفت خوان آخریه یه چیزی به این مضمون نوشته که به پیر به پیغمبر من یارانمو میخوام.. و هورررا ...تایید!

که البته قصه همچنان ادامه داره...

(یه کد به اون شماره تلفن اسمس میشه و اونو باید تو سایت دوباره وارد کنی و 102 جا رو امضا کنی که من حقمو میخوام!)


*حالا جدن اگه یارانتونو میخواید برید تو سایتش...پس فردا همینم پرید دیگه... از ما گفتن بود!


- یه خبر خوب!!!

 دوستانی که از اهالی فیس بوکِ رجیم هستند ،از این به بعد اگه دوس داشتن میتونن ما رو اونجا هم پیدا کنند! بسرچید : ردیف آخر-صندلی آخر  اشتباه شد... بسرچید "چرت و پرت های منطقی"!
(به زودی لینکش رو این گوشه هم میزارم!)


-راستش یه فایلی دیروز دانلود کردم در مورد این بود که یه سری بازیگر برای کمک به کودکان اغلب یتیم و البته اکثرا مستعد یه تبلیغی کرده بودن..قشنگ بود... سنگینه.. هرکی خواست بگه واسش ایمیل کنم(لازم نیس که بگم، ایمیلتون رو بدید که بتونم میل کنم دیگه؟!)... اگه بتونید کمک کنید بهشون یا اگه نمیتونید اطلاع رسانی کنید، شاید یه "اتفاق خوب"ی بیفته که یکی از دونه های اون زنجیره شما بودید...

نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 22:56 توسط دانشجو!| |


این پنجشنبه ای که گذشت، با چندتا از بهترین دوستام رفتیم پارک و یه تولد کوچیک گرفتیم...


این پنجشنبه ای که گذشت ، به جرات میتونم بگم یکی از قشنگترین و پراسترس ترین روزایی بود که تا به حال پشت سر گذاشتم!


"احتمالا به این مطلب اضافه خواهد شد!"

نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 15:37 توسط دانشجو!| |

بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه كه بودم



در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم



ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام



یادم آید تو به من گفتی : از این عشق حذر كن

لحظه ای چند بر این آب نظر كن

آب ، آیینه عشق گذران است



تا فراموش كنی ، چندی از این شهر سفر كن



با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم

سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم

روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم



تو به من سنگ زدی ! من نه رمیدم نه گسستم

باز گفتم كه تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم. سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم



یادم آید كه دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه كشیدم

نگسستم ، نرمیدم




... بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم


---

...در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد

کس جای در این خانه ویرانه ندارد.


نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 2:14 توسط دانشجو!| |

از گیج بودنم قبلا هم نوشتم...

این که ترم 2 بود موبایلم رو خونه جا گذاشتم و بعد چند بار تو دانشگاه (جاهای مختلفش) جا گذاشتم و ...

این که ترم 3 کارت دانشجوییمو گم کردم و گشتم و گشتم وکارت دوباره گرفتم و  بعده یک ماه تو جیب سوییشرتم پیدا شد و ...

و امروز!

ساعت یک یه کلاس داشتم و تو کلاس بودم که یه تلفنی بهم شد و اعصاب گوریده منو به هم ریخته تر کرد (کلا از کلاس ساعت یک چهارشنبه هام تازگیا متنفر شدم!)..خلاصه کلاس 2 تموم شد و کلاس بعدیم هم 3 شروع مییشد... تو این یه ساعت با بچه ها رفتیم تو یه کلاس نشستیم و چایی و صحبت و ...

وسطای کلاس بعدیم بود که گوشی دوستم زنگ خورد و بدو رفت بیرون!

چند لحظه بعد برگشت ، با یه حالت تعجبی گفت :

-شماره تو افتاده بود!


---

خسته شدم از انقدر گیجی ...

از انقدر حواس پرتی...

هرروز دارم از روز قبل بدتر میشم...


پس نویس:

- تعداد "کلاس" رو در متن بالا بشمارید!

- اگه یه روز بفهمم کابوسی که دیشب دیدم واقعیت داشته، تهی میشم از اعتمادی که به آدمها دارم...



ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 17:51 توسط دانشجو!| |

دوستان سوال دارم!

برنامه ای چیزی هس که تو کامپیوتر که یه کلمه ای رو میسرچی واست تو وُرد و پی دی اف هم اگه بود اون کلمه رو، بیاره؟!

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 21:4 توسط دانشجو!| |

به دلیل نداشتن هیچ موضوع خاصی برای صحبت، بلاگ آپ نمیشود.

فقط اعلام حیات کردم!


پس نویس:

- شما هم دانشگاهی محترم که جمله آخر پست قبل رو تو گوگل سرچ کردی!

اون از تراوشات ذهنی خودم بود.

همین.

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 21:10 توسط دانشجو!| |